تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود
و برای خاطر نخستین گلها
تو را بخاطر دوست داشتن دوست میدارم
تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم.
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..
اسیر آنکه گشتم من خداوندا اسیرش کن
هر آنکس کرد مسکینم خداوندا فقیرش کن
به تیر غمزه ی ابرو هر آنکس زد به قلب من
شکسته بال و دل خسته تو ای دنیا ز تیرش کن
نصیب من شده اکنون حصیر و کنج ویرانه
کند شادی اگر دشمن خدا قسمت حصیرش کن
بدام افتاده ام اکنون ز بیداد و بد دنیا
هر آنکس میکند شادی خداوندا اسیرش کن
ز غم قلبم پر از خون شد تنم از تب همی سوزد
بخندد گر به من دشمن پر از حرمان ضمیرش کن
هر آنکس بی گنه کرده مرا خرد و خمیر از غم
میان دست پر قدرت همی خرد و خمیرش کن
گرفتارم خداوندا به دام زشت نامردی
هر آنکس کرد نامردی گرفتار و ذلیلش کن
حقیر و بینوا گشتم ز مکر و کید این مردم
حقارت هر کسی خواهد خداوندا حقیرش کن
شهیرم کرد بی دینی به دینی و نا پاکی
تو میدانی چسان هستم به بی دینی شهیرش کن
بمن گفتند کردی تو گناه بس بزرگ اما
گرفتار گناهان بزرگ و بس کبیرش کن
گنه ناکرده افتادم بدام بند و زندانها
هر آنکس باعث این شد بسی زجر کثیرش کن
کنون پیر و زمین گیرم ز ظلم بی حد مردم
تو هم ای پادشاه من ز هجران خرد و پیرش کن
هر آنکس ظلم بنماید بکن خوار و خفیف اما
هر آنکس کرد نیکوئی بزرگ و هم امیرش کن
هر آنکس کرد بدخوئی شود بیچاره در دنیا
هر آنکس لطف بنماید سپهدار و وزیرش کن
بس کوشید ضرابی که گردد در جهان دلخوش
نشد اما تو ای شاها در این دنیا خبیرش کن
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
من مانده ام تنها میان سیل غمه
در این آشفته بازار عشق ما هم از افقی پنهان طلوع کردیم

اى غم، سلام آتشین من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.
تو اى غم بیا و همدم همیشگى من باش. بیا که مصاحبت تو براى من کافى است. بیا که مىسوزم، بیا که بغض حلقومم را مىفشرد، بیا که اشک تقدیمت کنم، بیا که قلب خود را در پایت مىافکنم.
اى غم، بیا که دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شکسته و کاسه صبرم لبریز شده، بیا و گرههاى مرا بگشا، بیا و از جهان آزادم کن، بیا که به وجودت سخت محتاجم.
اى غم، در دوران زندگىام بیشتر از هر کس مصاحبم بودهاى، بیشتر از هر کس با تو سخن گفتهام و تو بیش از هر کس به من پاسخ مثبت دادهاى. اکنون بیا که مىخواهم تو را براى همیشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بیا که دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بیا که تو مرا مىخواهى و من تو را مىطلبم، بیا که کشتى مواج تو در دریاى دل من جا دارد، بیا که دل من همچون آسمان به ابدیت و بىنهایت اتصال دارد و تو مىتوانى به آزادى در آن پرواز کنى.
شهید دکتر چمران
روزی از روزها...
شبی از شبها...
خواهم افتاد و خواهم مرد ...
اما
میخواهم هرچه بیشتر بروم ... تا هرچه دورتر بیفتم ... تا هر چه دیر تر بیفتم ...
هرچه دورتر و دیرتر بمیرم...
نمیخواهم حتی یک گام ؛ یا یک لحظه
پیش از آنکه میتوانسته ام بروم و بمانم ...
افتاده باشم و جان داده باشم...
همین...!!!
(استاددکترعلی شریعتی)
سلام
به ضیافتگاه خوش آمدید.
ضیافت جای سفارشی هاست هرچی دلت.ن خواست سفارش بدید براتون می زارم.
از جوک گرفته تا آهنگ و مطلب و .......